داستان از جایی شروع می­‌شود که گرگور یک روز صبح وقتی از خواب بیدار می‌شود، متوجه می­‌شود به حشره­‌ای بزرگ تبدیل شده است او در تخت‌خوابش به پشت سخت و زره مانندش افتاده بود و اگرکمی سر را بالا می‌گرفت، شکم برآمده و قهوه‌­ای رنگ خود را می­‌دید که لایه‌هایی از پوست خشکیده و کمانی شکل، آن را به چند قسمت تقسیم می­‌کرد. او می­تواند صدای دیگران را بشنود و حرف­‌های آنها را متوجه شود، اما دیگران نمی­‌توانند حرف­‌های او را متوجه شوند. در ابتدا همه اعضا خانواده علی‌رغم ترسی که از ظاهر او دارند و حتی اینکه نمی­­‌خواهند با او مواجه شوند، در درون خود نسبت به او حس دلسوزی و ترحم دارند. بعد از مدت خیلی کوتاهی خواهرش به بهانه اینکه گرگور برای راه رفتن در اتاق نیاز به فضای زیادی دارد، وسایل اتاقش را به اتاق دیگری منتقل می­‌کند. از همین‌­جا فراموشی خانواده از گرگور و محبت­‌هایش شروع می­‌شود. درهمین زمان است که خواهرش در فروشگاهی کار می‌کند، مادرش خیاطی می‌­کند،­ پدرش نگهبان شرکتی می­‌شود. آنها کم­کم مسیر زندگی خود را پیدا می­‌کنند.

او چندین‌­بار مورد خشم پدر قرار می­‌گیرد. و در نهایت به پیشنهاد خواهرش، تصمیم می­‌گیرند از شرش خلاص شوند. شبی او می­‌شنود که خواهرش می­‌گوید «ما تا جایی که از دستمان بر­می‌­آمد مراقب او بودیم و تحملش کردیم و الان هم ما همه به سختی کار می‌­کنیم و نیازی به او نداریم. دیگر تحمل کردنش برای همه ما سخت شده است. او باید گورش را گم کند. باید از شرش خلاص شویم» آن شب گرگور خانواده خود را با محبت و نیکی به یاد می­‌آورد و در اتاقش در انزوا با خود در این فکر تهی که باید گورش را گم کند باقی می‌­ماند و ...

سخن پایانی

مسخ سرگذشت انسانی است که تا وقتی می‌توانست به خانواده خود خدمت کند و نیازهای آنان را برطرف و آن­ها را حمایت کند برای آنان عزیز و دوست‌داشتنی است. اما همین که دیگر قادر به حمایت ­آن­ها نیست، نه تنها عزت و احترام خود را از دست می‌دهد بلکه به موجودی بی‌مصرف، مورد تنفر خانواده و حتی مضر تنزل پیدا می کند. تا جایی که هر لحظه زندگی برای او و اطرافیانش غیرقابل‌تحمل­‌تر می‌شود طوری­که دیگران و حتی خود او نیز، از سر شوق، لحظه‌ها را برای رسیدن به مرگ می‌شمارند. مسخ داستان تنهایی انسان معاصر و زندگی صنعتی است. داستان انسانهایی که برای منفعت طلبی از یکدیگر کنارهم زندگی می­‌کنند.

شاید بتوان گفت، مسخ داستان مسخ شدن انسانی است در محبت­‌های بی­‌تناسب خود­، مسخ شدن انسانی در فداکاری به طوری­­‌که هرکسی را جز خودش می­‌تواند دوست داشته باشد، هرکسی جز خودش را در اولویت می­‌بیند. مسخ شدن در فراموشی خود یا شاید هم مسخ شدن در افکار و باورهای اشتباه. داستان، فقط، مسخ گرگور نیست، شاید بتوان مسخ تمام شخصیت­‌ها باشد. همه کسانی که در دوره ای از زندگی توانایی­‌ها، مسئولیت­‌ها و وظایف خود در مقابل یکدیگر را فراموش کرده‌­اند. انسان­هایی که با هرشکست در زندگی خود مسخ شرایط می­شوند و دیگر نمی‌توانند یا نمی­‌خواهند تلاشی برای تغیر صورت دهند. آنچه در مسخ برای تمام انسان­­ها رخ می‌­دهد فراموشی است.

ولادیمیر ناباکوف در مورد این داستان گفته است: «اگر کسی«مسخ» کافکا را چیزی بیش از یک خیال پردازی حشره‌شناسانه بداند به او تبریک می‌گویم چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته است»

مشخصات اثر

کافکا، فرانتس. «مسخ». ترجمه صادق هدایت. تهران. نشر جامه داران، ۱۳۸۵

درباره نویسنده متن

مینا حاجی‌ملاحسینی، ۳۵ ساله، یزدی جامانده در تهران. دانشجوی مجازی کارشناسی ارشد مدیریت اطلاعات دانشگاه شهید بهشتی، ۷ سال کتابدار دانشکده مهندسی برق دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی بودم و اکنون مسئول دفتر و کارشناس پژوهش معاونت پژوهشی همان دانشکده. عاشق کتاب خواندن و طبیعت‌­گردی و زندگی می‌کنم که سفر کنم.